وقتی تحریم پا به صحنه میگذارد، اولین قربانی کدام است؛ سیاست یا فرهنگ؟
در ماههای اخیر، همزمان با تشدید فضای رسانهای علیه کشور، نوعی همصدایی معنادار میان بخشی از سلبریتیها، چهرههای فعال در شبکههای اجتماعی و حتی گروهی از مخاطبان عام سینما و تئاتر شکل گرفته است؛ جریانی که تنها به دنبال تغییر رویکردهای مدیریتی و حاکمیتی نیست و حتی به سیاست یا رویکرد مشخصی نیز اعتراض ندارد، چرا تنها خواهان تعطیلی کامل تولید و عرضه آثار فرهنگی و هنری در سینما و تئاتر است.
اما پرسش اینجاست:
آیا این مطالبه، ریشهای بومی دارد یا امتداد جریانی است که رسانههای غربی سالها است در بزنگاههای سیاسی بازتولید میکنند؟
بررسی محتوای منتشرشده در رسانههای فارسیزبان خارج از کشور و شبکههای اجتماعی وابسته به آنها نشان میدهد که «تعطیلی هنر» به عنوان کلیشه کنش اعتراضی، پیشتر در قالب یک الگوی رسانهای تثبیت شده است. در این روایت، هرگونه فعالیت فرهنگی در داخل کشور، به مثابه عادیسازی وضعیت تلقی میشود و هنرمند یا مخاطبی که همچنان به سالن سینما یا تئاتر میرود، ناخواسته در زمین سیاسی بازی میکند. این چارچوب تحلیلی، بی آنکه به تنوع صداها و کارکردهای هنر توجه کند، هنر را به ابزاری صرفاً سیاسی تقلیل میدهد.
نقش برخی سلبریتیها در این میان قابل تأمل است. چهرههایی که به واسطه سرمایه نمادین خود میتوانند بر افکار عمومی اثرگذار باشند، گاه بدون ارائه تحلیل تاریخی یا فرهنگی، همان گزارههای رسانههای غربی را بازنشر میکنند: «هنر در این شرایط معنا ندارد»، «سالنها نمایش باید بسته شوند»، «کدام جشنواره؟ مردم سوگوار فرزندانشان هستند؟»
این در حالی است که چنین موضعگیریهایی، نه تنها کمکی به ارتقای آگاهی اجتماعی نمیکند، بلکه عملاً به حذف یکی از مهمترین زمینههای تولید اندیشه، نقد، بازاندیشی و گفتوگو جمعی منجر میشود.
مرور تجربههای تاریخی نشان میدهد که حتی در بحرانیترین دورهها، فرهنگ و هنر کمتر بهعنوان عرصه تحریم و تعطیلی مطلق مطرح شدهاند. در دوران جنگ جهانی دوم، سینما و تئاتر در اروپا و آمریکا نه تعطیل شدند و نه تحریم؛ سینما و تئاتر غرب در دوران جنگ جهانی دوم و زیر سنگینترین بمبارانها به فعالیت خود ادامه میدادند و خود به کانونی برای طرح پرسشهای اخلاقی، نقد قدرت و حتی التیام روانی جامعه بدل شدند.
با فرض محال آنچه که تحریمکنندگان میگویند؛ پرسش بنیادین این است که آیا فرهنگ و هنر اساساً محل تحریم است؟ پاسخ بسیاری از نظریهپردازان فرهنگی، منفی است. هنر، برخلاف کالاهای اقتصادی یا مناسبات دیپلماتیک، واجد کارکردی ارتباطی و انسانی است. تحریم هنر، به معنای محروم کردن جامعه از امکان روایتگری، تخیل و نقد است؛ امکانی که دقیقاً در شرایط بحران، بیش از هر زمان دیگری ضرورت دارد.
تعطیلی سینما و تئاتر اگر تحت تأثیر جهتدهی رسانهای بیرونی رخ دهد، بیش از آنکه کنشی اعتراضی باشد، به نوعی «خاموشی فرهنگی» میانجامد. خاموشیای که میدان را برای روایتهای یکسویه و رسانههای مسلط خارجی خالی میکند.
سینما و تئاتر، ابزار توجیه و تایید وضع خوب یا بد جامعه نیستند اتفاقا برعکس محل طرح مسئله هستند. محل اعتراض مدنی، محل هشدار به سیاستگذاران به جهت ارتقا محاسن و اصلاح معایب جامعه هستند. هنر، بویژه سینما و تئاتر ابزاری توانگر و تاثیرگذار است و چنانچه جریانسازی کند تاثیرپذیری از آن ناگریز است. جشنواره فیلم فجر همواره محل تضارب آرا، نقد اجتماعی و بازتاب صدای فرودستان بوده.
تجربه تاریخی جهان نشان میدهد که تحریم فرهنگ، بیش از آنکه به تغییر منجر شود به فقر گفتوگو و انزوای جامعه میانجامد.
شاید بهجای این پرسش که چرا هنر تعطیل نمیشود؟ باید پرسید: اگر هنر هم خاموش شود، چه چیزی برای گفتن باقی میماند؟
انتهای پیام/



